-
تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 19:50
سلام من به تو یار قدیمی وبلاگم =))))
054
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 12:10
جمعست؟!عاره بابا امروز همون جمعیی هست که خانواده ها دوره هم جمع میشنو میگنو میخندن=") عاره بابا امروز همون روزیه که دلتنگی و غروبش بیشتر تو چشم میاد نه برا بقیه ها عاره برا ماها بیشتر تو چشع غروبش برا
055
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 12:10
باید اینجا ثبت شه تاریخِ دوست شدنِ منو نرگس +25مردادِ 97
056
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 12:10
کاش دردام انقد کوچیک بودن که بزرگ ترینشون شکست عشقی بود.
059
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 12:10
نکه بد باشم خوبم ولی اون ته ته های دلم یه غمیه که چند سالِ قصد رفدنو تموم شدن نداره!امروز انقد تو مسیر جاده ابریشم به ساختمونا ی دانشگاه باو فاطمه عو خواهرش گفدیمو خندیدیم که نگم:)ولی میدونین خنده های من عز ته دل نبود نکه برا الان باشه ن دیگه چند سال خنده هام عز ته دلم نیستن!
سرگردون
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 12:10
نمیدونم چی درسته یا غلط . نمیدونم تو این نقطه از زندگی باید گیو اپ کنم یا بلند شم به خودم بیام و فلان . احساس میکنم ادامه دادن هیاهویی برای هیچه . احساس میکنم مخمصهایه که خودم خودمو با رضایت قلبی انداختم توش و حالا حق اعتراض ندارم . ولی خب . نمیدونم . شاید بعدا نظرم عوض شد . شاید حس رقابتجویی درونم ...
046
-
تاریخ: 1397/4/27 ساعت: 19:02
چرا این روزا خوووب نیست اصلن درحالی که باید بهترین روزااا
048
-
تاریخ: 1397/4/27 ساعت: 19:02
این روزا و شبای مضحک تموم شدنی نیستن ، راستش منم کمکم دارم ا&
047
-
تاریخ: 1397/4/27 ساعت: 19:02
قرار بر این بود که ترم دوم دانشگاه را با امیدی دیگر ، با شور و ا&#
031
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:24
گاهی دلم میخواهد یک صبح میان حرف های روزمره ی این دنیای مجازی یک نفر بیاید و با لبخند بگوید : درد و بلایت به جانم ، غُصه چرا ؟! باور نمیکنید اما همین یک جمله کافیست برای بخیر شدن تمام صبح های زندگی ام حتی اگر او را نشناسم حتی اگر مرا نشناسد ... فاطمه نوشت :)
بی عنوان!
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 0:48
محدثه نوشت:این روزهــــایم به تظاهر می گذرد… تظاهر به بی تفاوتی،تظاهر به بی خیـــــالی،به شادی،به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست…اما . . . چه سخت می کاهد از جانم این نمایش... " و من سوگوار ِ آزادیِ خویش و سوگوار ِ جهانی غلط ام همین." مستانه
013
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 0:48
سلام...........................................................من بعد از چند وقت اومدم ........................................................................................................ .......................................................اپ کنم..................... الان ...................
014
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 0:48
014 + تاریخ یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 8:9 نویسنده محدثه-فاطمه | HoMe | EmaiL | ProFiLe MOzHgaN ArcHives تیر ۱۳۹۶مرداد ۱۳۹۵آبان ۱۳۹۴بهمن ۱۳۹۲مهر ۱۳۹۲مرداد ۱۳۹۲تیر ۱۳۹۲اردیبهشت ۱۳۹۲فروردین ۱۳۹۲اسفند ۱۳۹۱بهمن ۱۳۹۱دی ۱۳۹۱ LinkS دخمل ملوس 251 دل نوشته های تنها(نیلوفرجووونی) *M¥ ÐÈÄR LõVÈ* تح
015
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 0:48
از صبح با، صدای زنگ سرد ساعت ِاسترس، از صبح با، سرعت ِقدم های تند و مضطرب، از صبح با، گلوی سوخته از چای ِ هنوز داغ، از صبح با، رخوت عشق بازی ِخسته، تو تنت، صبح، ظهر، شب همه روزامون شدن مثل هم تا ظهر با، ترس از تحویل کار ِ نیمه تمام، تا ظهر با، جیبای بی پول و ویترین های حرام، تا ظ
016
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 0:48
این روزهـــــــ ـــآعَجیـ ـبــ فَــهــْ ـمـیـدـ هـ امـ ایـنـ ــ جمـ ـلــهـ رآ: دوسـ ـتـــ دآشتَــنـ بـیهـ ــودـ هـ استــ . . . زیــرآ . . . مُـشْتَــ ـرَکــ موردـ هـ نَظَر خَــرْتــ ـَر از ایـ ـن حــَرفــْ هــ ــآســ تــ
بُن بَستهـِ ذِهنـــْ اَمـْ
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 0:48
دِلَم میـخواهَد دیــگـَر هیـچ چـیــزرا دَر نَظر نَگـیـَرم ..آنـــقـَدر کِه نَظری نَداشــته باشـَم. دِلَم میخــواهَـد بَر روی خـاک نَمناکــــ آهِستِه بِخوابَم وچِشمانَم را بـبـنـدم و فَقَــَط بــویِ خاک َتر شُده را استِنشاق کنم و یـــا آنــــــــــــــــــــــقـَدر ف
017
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 0:48
بعضے حرفهـآ گفتـنـےـستــبَعضے نوشتــَنے!و بعضے ـهیـچ ڪُدام...ایـن روزـها بــﮧ هیـچ ڪدام نــَزدیـڪتـرـم...!محدثه
029
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 0:48
سلامی ب وبلاگ عزیزمان بنده امروز تصمیمم رو گرفتم تا وبلاگم رو دوباره راه بندازم... پیش ب سوووییی نوآورییییییی... #فاطمهــــ
030
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 0:48
آن دَمی را که دَمَت بَر دَمِ مَن باز دَم است ؛ دو سه دیوان بِنِویسَم که چه شُد باز کَم است...! پ ن:فاطمه نوشت:)